تبليغاتX
memories of an ordinary
alone in the dark...
ديرگاهيست

بالهايمان را آويخته ايم به جالباسي

عادت کرده ايم به زمين

زمين جاي گرم و نرميست

چه خيال اگر چشمهايمان را خواب

چه خيال اگر دلهايمان را آب برده است!

ــ اين روزها بالاتر از سياهى هم رنگى هست و آن رنگ روزگار ماست

 

........از دردهای کوچک است که آدم می نالد

وقتی درد بزرگ باشد لال می شوی!

..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/18ساعت 11:28 AM  توسط شبنم 

آموخته ام ...... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ...... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .
آموخته ام ...... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .


آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ...... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .


آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ...... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .


آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .

آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/29ساعت 8:11 PM  توسط شبنم  | 

گاهی دلم به حال خودش گریه می کند!

وقتی که سنگ می شوي و شیشه ام هنوز...

وقتی که داغ می شود از آه سینه سوز

وقتی که کنج خلوت تاریک و بسته ام...

تنها نشسته ام....

آری!دلم به حال خودش گریه می کند!

وقتی ز زنده ماندن خود انصراف داد...

خود را به قدر بد شدنت انعطاف داد...

با تیغ صبر،روی لطیفش شکاف داد..

...

وقتی به قهر

گوشه ی عزلت گزیده ام...

وقتی پس از هزار مصیبت که دیده ام...

آخر

به آن نتیجه ی اول رسیده ام...

وقتی بریده ام...

....

آری!دلم به حال خودش گریه می کند...

وقتی که از نگاه تو دلگیر می شود

با یک کلام تلخ

زمین گیر می شود!

با واژه های سخت تو زنجیر می شود...

تحقیر می شود...

....

....

آخر...

دل است،دل!

سپر هر بلا که نیست!

شهزاده ی شجاع همه قصه ها که نیست!

بیچاره زرد کوه و سهند و دنا که نیست!

دل

سنگ،پا که نیست!!!

...

یک مشت آب و خاک و کمی رنگ قرمز است!

چشم انتظار آمدن روز "هرگز" است...

عشقش مبارزه ست...

آری!دلم به حال خودش گریه می کند....


عالم زاده

خب الکی الکی این شعرو دوس دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/25ساعت 2:17 PM  توسط شبنم  | 

آری تو راست می گویی آسمان مال من است

پنجره فکر .. هوا .. عشق .. زمین .. مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن

بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست

صبر کن سهراب قایقت جا دارد ؟؟؟؟

منم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/18ساعت 3:24 PM  توسط شبنم  | 

برای تا ابد ماندن بايد رفت

گاهی به قلب کسی

گاهی از قلب کسی

 

سلام دوستای خوبم

منم دیگه کنکورم نزدیگه

ببینید چقدر کتاب باید بخونم

شرمنده دیر به دیر میاد دیگه

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 7:39 PM  توسط شبنم  | 

سکوت سدي شده است براي گفتن حرفي که مدتهاست در دلم کپک زده است! 
حرفی بزن!!!
ولی همه چیز را به سادگي مردن يک قناري نگو! (با خودم هستم!)
من در خودم گمگشته ام!
اين ساده نيست ...
 و نمي توان به سادگي از آن گذشت.
نمی دانم زمستان را باور کنم یا منتظر رسیدن بهار باشم!
تنها به امید رفتن مانده ام ..
.و آواز زندگی را می خوانم..
. وگرنه... مرا با دنیا چه کار!!!
+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 2:40 PM  توسط شبنم 

"عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن

دیر است"
........
(از خودم نیست ..از وبلاگ یکی از دوستان)

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 7:49 PM  توسط شبنم 

دوباره سیب بچین حوا !

من خیلی خسته ام . .

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/25ساعت 8:19 PM  توسط شبنم 

"امروز" را در خاطرم به یادگار خواهم داشت!

و اینجا می نویسم تا یادم نرود ...

تا یادم نرود چه روزی بود!

هنوز هم منتظر اون روز هستم

مطمئنم اون روز میرسه!!!

روزی که ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 2:36 PM  توسط شبنم  | 

گلوي آدم را

بايد گاهي بتراشند

تا براي دلتنگي هاي تازه جا باز شود.

دلتنگي هايي که جايشان نه در دل

که در گلوي آدم است

دلتنگي هايي که مي توانند آدم را خفه کنند. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/02ساعت 4:14 PM  توسط شبنم  |